اگر ميخواهي بختت باز شود، زنگ بزن!
اگر ميخواهي بختت باز شود، زنگ بزن!
لبهايش را به هم ميمالد و با سادهگي ميپرسد:
- خط لبم خراب شده؟
لبخند احمقانة ميزنم- چون به نظرم مهم نيست كه پاك شده باشد يا نه- و با سر جواب منفي ميدهم. هر دو در موتر با هم يكجا شديم و شانه به شانة هم در سيت عقبي نشسته ايم. ساعتم 8:40 را نشان ميدهد. دو دختر جوان ديگر نيز در كنارش نشسته اند. يكي صورتش را محكم با چادر بزرگي بسته است و با دستان حناييش گوشة آن را روي گونهاش محكم گرفته. ابروهايش چيده شده و صورتش پر زرك است. دوستش- شايد خواهرش- چهرة گندمگون با چشمان درشت سياه دارد. گل ميخ بزرگ طلا با نگين سرخي طرف چپ بينيش را زينت داده. مرد سيت دومي، سگرتي را لاي انگشتانش ميچرخاند. بوي حنا در فضا موج ميزند. از اين بو نفرت دارم.
-ديشب خيلي جگر خون بودم.
با عجله سر بر ميگردانم. چشمهاي ريمل دارش را به هم ميزند. ابروان به هم پيوستهاش زيباست. ميپرسم:
- چرا؟
آهي ميكشد و در حالي كه كتابهايش را جا به جا ميكند؛ ميگويد:
- خوب ديشب مادرم وادارم كرد به خواستگاري كه دوستش داشتم جواب رد بدهم.
-چرا؟
- چون از يك ولايت ديگر هستند؛ ولي من قول داده ام با ديگري ازدواج نكنم.
چشمانش را به هم ميزند تا اشكي كه ميخواهد بريزد، نريزد. در ميمانم چه بگويم. باز هم لبخند ميزنم، ولي مطمئن ميشوم كه لبخندم از نوع لبخند قبليم نيست.
با صداقت ميگويد:
- او نيز همين وعده را داده است. ديشب وقتي جواب را دادم لباسها را اتو ميكشيدم. با اتو دستم را سوختاندم تا براي هميشه به يادش باشم.
براي لحظة لبخندم ميميرد. آستين بلوز گلابيش را بالا ميزند. حرف کلان انگليسي به روي دستش آبله بزرگي زده است. حيرت ميكنم دستش را به دستم ميگيرم و ميگويم:
-ديوانه اين كه آب ميزند! خطرناك است چرا اين كار را كردي؟ بايد بری پیش داکتر.
آستينش را كه نم زده است روي زخم ميكشد:
-اصلا درد نكرد! ولي حالا كمي درد ميكند. مهم نيست بايد بفهمند. او هم وقتي اولين خواستگاريش را مادرم جواب كرد با سنجاق آنقدر به دستش كوبيده بود كه دستانش غرق خون شده بود!
نميدانم چه بگويم. هيچ گاهي در چنين موقعيتي قرار نگرفته بودم تا به دختري در اين مورد مشوره بدهم. هيچ چيزي در ذهنم نيست دستش را نوازش ميكنم. ميگويد:
- نميدانم چه اهميتي دارد كه او از يك ولايت ديگراست و من از ديگري؟ اصلا من چه كار كنم؟ حالا هم ميرود سفر. شش ماه ديگر هم نميبينمش!
بازهم حرفي ندارم. كمي به نظرم مسخره مي آيد. چرا با من كه از راه رسيدهام و جز رهگذري نيستم، اين حرف را ميزند. مرد سيت دومي، سگرتش را به نيمه رسانده است، صورتش را بر ميگرداند و با نگاه هاي پرسشگري به ما دو نفر ميبيند. دود چون دودكش بخاري از سوراخهاي بينيش بيرون ميزند. نفسم را حبس ميكنم. بوي حنا، سگرت و تعفن يكي شده اند. ميپرسم:
-چه كار ميكني؟
-در يك وزارت كار ميكنم. بعد از چاشت هم دانشگاه ميروم. امروز هم امتحان ثقافت دارم، هيچ درس نخوانده ام. اگر ميخواندم باز هم چيزي يادم نمي ماند.
دلم ميخندد. اين سخن را از يكي ديگر نيز شنيده بودم. وقتي درس ميخواند، چيزي نميفهميد. براي همين ناكام ميماند. رويم را بر ميگردانم. دختر بغل دستش به حرف زدن آغاز ميكند.
در ازدحام چهار راهي ماندهايم. به صحبت هاي افراد داخل موتر گوش ميدهم. يكي از سياستهاي اوباما، ديگري از حضور خارجي ها و سومي هم از گراني بحث ميكند. مرد سگرتي، با نفر رو به رويش به نحوي، گراني، سياست آينده اوباما، حضور خارجي ها و سردي هوا را به هم ربط ميدهند. ذهنم را از صحبتهاي آنان ميگيرم و به گفتگوي ”او“ و دختر پهلوييش توجه ميكنم. دختر با لهجۀ عجیبی ميگويد:
- رفته بوديم بخت يك دختر را باز كنيم! دختر بيچاره عاشق شده بود! باز پدر و مادرش نميخواست. هيچ خواستگار ديگري نداشت. وقتي اين دختر( اشاره به دوستش ميكند) بختشه واز كد ايقه خوش شد. گفت كجا ميپايي كه بيايم و شيرينيته بتم و د شيريني خوري خود خبرت كنم. ايقه دوا كرد كه توبه....
دستم كه به دستش بود فشار داد و گفت:
- خووو....
حيرتم دو چند شد وقتي به دوستش ديدم. او كه تا حالا حرفي نزده بود حالت روحانيي گرفته و چشمانش را به بالاي سر من دوخته بود. ناگهان به حرف آمد:
- تو دختر غم و تشويش بزرگي به دل داري!
با تعجب به سويش ديدم و با خودم گفتم، من؟و متوجه شدم كه با من نيست. ”او“ لبخندي زد و من من كنان گفت كه چيزي نيست.
دختر، همان كه حالت روحاني به خود گرفته بود، دوباره به حرف آمد:
- نه غم و تشويش بزرگي تو را عذاب ميدهد. به نظرم بختت را بسته اند. چه تشويشي داري؟
- چه غمي!؟ اصلا غمي ندارم، خيلي هم خوشحالم! فقط دلهره دارم چون امتحان دارم.
مرد سگرتي، دوباره صورتش را به سوي ما ميگرداند، لبخند مسخرة ميزند. دود سگرت موتر را انباشته است و من هر لحظه خواهش له كردن سگرتش را در خود ميكشم. از بوي سگرت نفرت دارم.
دخترك دستان حناييش را به پشتي سيت موتر ميمالد و در عين حال مي خواهد دعايي به ”او“ بدهد. ”او“ به من نگاه ميكند و التماس ميكند، همراهيش كنم. با عجله ميگويم:
- او مشكلي ندارد. به اين حرفها عقيده ندارد! دعا نميخواهد.
- دلت. همه مردم از من تعريف ميكنند. حالا هم براي تداوي داكتري كه پا درد دارد ميروم.
صدا ميزند ميخواهم پياده شوم، پول ژوليدة را در مشتش ميفشارد و در عين حال، كاغذي را به دامن ”او“ مياندازد و ميگويد:
- اگر ميخواهي بختت را باز كنم، زنگ بزن!
دخترها پياده ميشوند و من به بوي سگرت كه خفه ام ميكند لعنت ميفرستم.
همیشه آرزو داشتم تا آنچه در دفتر خاطراتم مینویسم دیگران بخوانند. امروز همین کار را میکنم تا در عین حال دست از تنبلی برداشته باشم!